|
"امشب شب آخره که مزاحم دلت شدم خورشید فردا مال تو٬ببخش که عاشقت شدم
بدرقه لازم ندارم!خودم میرم عزیزترین نذار بمونه زیر پا!قلبمو بردار از زمین
دوستت دارم برای تو فقط یه حرف ساده بود غافل از اینکه قلب من منتظراشاره بود"
سال ۸۹ شروع شد
خیلی خوب و با یه فکر آزاد
رفتیم مسافرت
این بار بندرعباس و قشم
همون روزی که راه افتادیم من تو مسیر یه ماشین شبیه ماشین مهدی دیدم
من شماره پلاک ماشین جدید مهدی رو بلند نبودم
با اینکه چند بار با ماشین جدید دیدمش ولی هر بار حواسم به پلاکش نبود
از این حواس پرتی خیلی خوشحال بودم
چون نمیخواستم مثل ماشین باباش که پلاکش تو ذهنم حک شده بود٬ شماره ماشین خودشو هم یاد بگیرم و هرماشینی شبیه ماشینش میبینم نمرشو نگاه کنم!
تو راه مسافرت تا چشمم به ماشین شبیه ماشین مهدی افتاد یه لحظه به رانندش نگاه کردم
شبیه مهدی بود
یکی هم رو صندلی جلو نشسته بود
ما از اون ماشین سبقت گرفتیم و دیگه من اون ماشینو ندیدم
ولی مثل همیشه که دیدن مهدی منو به هم میریخت٬ اون روز هم یه کم به هم ریختم ولی زود خوب شدم
مسافرت امسال برخلاف سال قبل اصلا به من خوش نگذشت
خوهرام هم همراهمون بودن و ما همش باید دنبال ماشین هم میگشتیم و منتظرهم میشدیم
مسافرت فقط به بازار خلاصه شد
چیزی که من علاقه ی زیادی بهش نداشتم
هوا گرم بود
همه جا شلوغ بود
اینا باعث میشد آدم لذتی نبره
بازار رفتنای منم در نهایت به لب ساحل ختم میشد
مینشستم لب ساحل و لذت میبردم
یه روز تو درگهان بعد از یکی دوساعت گشت و گذار تو بازار دیدم دیگه حوصله ی بازارو ندارم
اومدم نشستم لب ساحل و بعد هم تو ماشین تو افکار خودم غرق شدم
مامانم و خواهرم بعد از چند ساعت برگشتن
حسابی خسته شده بودن
با آخرین رمق خودشونو رسونده بودن به ماشین
من فقط بهشون میخندیدم و میگفتم مگه مجبورید اینقدر خودتونو خسته کنید؟؟؟؟؟؟!!!!
مامان و خواهر من خیلی جوگیر بازار هستن
یه جوری تو شهرای دیگه میرن بازار که انگار تو شهر خودمون کمبود بازار داریم!!!!!!!
جالب اینجا بود که وقتی از مسافرت برگشتیم و خواهرم تو بازار شهر خودمون رفته بود میگفت چیزای شهر خودمون قشنگتر از اونجاس!!!!!!!
عید تموم شد
بعد از عید من تونستم بابا و مامانمو راضی کنم که با مینا برم خوابگاهش
این بار راضی کردن مامانم توسط یه خبر انجام شد
من یه خبر مهمیو در مورد یه نفر داشتم که به مامانم گفتم اگه بذاری برم پیش مینا خبرو میدم
مامانم میخواست وانمود کنه که خبر براش مهم نیست ولی مدام میومد سراغ من و اصرار میکرد خبرو بگم
منم مشروطش کردم به کسب اجازه برای خوابگاه
مامانم قبول کرد
چون دفعه ی قبل هم با قبول نکردنشون قهر کرده بودم میدونستم این بار دیگه حتما رضایت میدن!
من چند روزی رفتم پیش مینا تو خوابگاه
هم دانشگاهشونو دیدم هم اینکه رفتم زیارت قم و جمکران
سفر خوبی بود
آخرای اردیبهشت بود که من یه بار صبح جمعه برای کاری رفته بودم بیرون
مسیرم نزدیک طرف خونه ی مهدی بود
یه دفعه چشمم به ماشینشون افتاد
با ماشین از کنارم رد شدن
نگاه که کردم فهمیدم رانندش مهدیه
از شونه های پهنش میشد تشخیصش بدن
با خانوادش بود
باباش عقب ماشین نشسته بودو من متوجه نشدم جلوی ماشین کی نشسته
شاید داشتن اول صبح میرفتن تفریح
اون چه روزای خوبی رو میگذروند
دلم گرفت
از روزهایی که خودم میگذروندم
کم کم داشت زمان جواب ارشد میرسید
خیلی نگران بودم
با اینکه میدونستم امتحانو خوب دادم ولی فقط خوب دادن من ملاک نبود
چطور دادن بقیه هم ملاک بود
ساعت ۸ شب ۳۱ اردیبهش جوابا اومد
سایت خیلی شلوغ بود وباز نمیکرد
خودم اصلا تحمل دیدن نتایجو نداشتم
از قبل با دوستم مهناز هماهنگ کرده بودم که رتبمو ببینه
مهناز همیشه برای من خوش خبر بود
خبر قبولی کارشناسیوهم مهناز بهم داده بود
سال قبل هم خبر رتبه ی ارشدو مهناز بهم داد
سال قبل رتبم اونقدرا خوب نشد ولی نسبت به چیزی که خونده بودم خوب بود
من به خوش خبری مهناز ایمان داشتم
وقتی ازش خواستم برای ارشد دعا کنه که قبول شم٬ بهم گفت یادته ۵ سال پیش موقع جواب کارشناسی چی بهم گفتی؟گفتی دعا میکنم هر کسی تلاش کرده و حقشه قبول شه!!!!!!!حالا منم برات همین دعا رو میکنم
مهناز قرار بود خبر رتبه ی ارشدمو بهم بده
با اینکه اینترنت پرسرعت داشت ولی نمیتونست سایتو باز کنه
تو خونه بابای منم پشت کامپیوتر نشسته بود و میگفت من بالاخره سایتو باز میکنم
من وقتی دیدم سایت باز نمیکنه رفتم نماز بخونم و دعا کنم
گفتم خدایا خیلی تحمل کردم تا ساعت ۸ بشه و جوابا بیاد!دیگه نذار بیشتر از این صبرکنم!!!
بین دو نمار رفتم سراغ سایت
بابام همچنان در تلاش برای باز کردن سایت بود
ساعت هشت و نیم در کمال ناباوری سایت باز کرد
تا صفحه باز شد از کامپیوتر دور شدم و رفتم دم در اتاق وایسادم وگفتم من طاقت دیدنشو ندارم!من طاقت دیدنشو ندارم!
چون تعداد گرایشا زیاد بود و شماره بندی شده بود بابام نمیدونست باید کدوم شماره رو ببینه
بالاخره به خودم جرات دادم و اومدم سراغ صفحه
اصلا باورم نشد
رتبم اونقدر خوب شده بود که مثل آدمای گیج فقط این ور و اون ور اتاق میرفتم و دنبال دفترچه میگشتم که ببینم واقعا تو همون گرایشی که میخوام رتبم اینقدر خوب شده؟؟؟؟؟؟!!!!!
تو شوک بودم
مامانم برای نماز رفته بود مسجد و صد تا صلوات فرستاده بود و هدیه به روح مادر امام زمان کرده بود که تا میاد خونه خبر خوش بشنوه
همگی خوشحال بودیم
منتظر بودم ببینم دوستم مرضیه رتبش چند شده
دوست داشتم اون هم رتبش خوب شه تا بتونیم تو یه دانشگاه درس بخونیم
من و مرضیه اطلاعاتمون در یه حد بود
ولی اون سر جلسه خوب عمل نکرده بود و متاسفانه رتبش بد شد
من خیلی برای مرضیه ناراحت شدم
کسی که کتاباش اینقدر به من کمک کرد خودش نتونست رتبه ی خوبی بیاره
اونشب خیلی گریه کرده بود
فردای نتایج باهاش حرف زدم
نسبت به شب قبل آروم تر شده بود
میگفت شاید شیوه ی خوندنم اشتباه بوده که نتونستم سرجلسه خوب جواب بدم!
من برای مرضیه دعا کردم که کسی امسال به کمک اون بره و همون طور که خودش سبب خیر برای من شد کسی هم سبب خیر برای اون شه
شب نتایج دوستم زهرا هم که خاطره ی تلخ از دست دادن شوهرشو داشت با یه رتبه ی خیلی خوب قبول شد
من و زهرا هیچ کدوم رتبه هامونو باور نمیکردیم
هی میرفتیم صفحه رو نگاه میکردیم که نکنه یه صفری جلوی رتبمونه و چشممون نمی بینه!!!!!
اون شب بیشتریا برای باز شدن سایت مشکل داشتن
خیلیا تا ۱۲ شب هم نتونستن سایتو باز کنن
سایتی که برای من با اینترنت دایل آپ با معجزه باز شد!
چند روز بعد از اعلام نتایج رفتم دانشگاه
به رسم همیشگی که وقتی کسی ارشد با رتبه ی خوب قبول میشد شیرینی میداد منم شیرینی دادم
مریم منشی گروهمون تا فهمید قبول شدم خیلی خوشحال شد
گفت خبر قبولی بچه ها رو که میشنیدم خیلی خوشحال میشدم ولی تو فرق داری وخبر قبولی تو برام خیلی خوشحال کننده تره!
شیرینی رو تو اتاق دکتر معینی هم بردم
با اینکه نسبتا گرم برخورد کرد ولی فامیلیمو یادش رفته بود!!!!!!!
بهم گفت شما خانوم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گفتم ... هستم
شیرینیو تعارف کردم وخبر قبولیمو بهش دادم
وقتی سراغ استاد شاکری رفتم تا فهمید قبول شدم گفت
آثار قبولی تو ظاهرت هم اومده!دفعه قبل که دیدمت مثل آدمای ناامید و افسرده بودی! ولی الان از ظاهرت معلومه خیلی خوشحالی!
بنفشه هم که قبولی من براش مهم بود خیلی خوشحال شد
از اون روز رابطه ی من و بنفشه صمیمی تر و بهتر شد
با جواب ارشد اوضاع روحی من خیلی خوب شده بود
دیگه مثل قبل زیاد گریه نمیکردم
زیاد عذاب نمیکشیدم
زندگیم زیر و رو شده بود
یه روحیه عجیبی پیدا کرده بودم
به ندرت پیش میومد یاد خاطرات گذشته بیفتم وگریه کنم
تیرماه یه بار دیگه رفتم دانشگاه
رفته بودم تو اتاق مریم
بنفشه هم اومد وشروع کردیم به حرف زدن
وقتی از اتاق بیرون رفتیم بهم گفت مهدی هم اینجا بود٬خیلی دلم میخواست مارو با هم ببینه!اومدم تو اتاق که بهت بگم بیای بیرون که شروع کردیم به حرف زدن و دیگه نشد!مهدی هم رفت!
بهش گفتم خبر جدیدی از مهدی نداری؟
گفت نه
سوار ماشین شدم که برم خونه
دم در دانشگاه مهدی رو دیدم
توماشینش نسشته بود
تقریبا ۶ ماهی بود ندیده بودمش
چاق و زشت شده بود
قبلا هم از بچه هاش شنیده بودم که چاق شده!
ریحانه مهدی رو که میدید حرص میخورد که روز به روز چاق تر میشه وشاد و خوشحاله!
اون روز هم با دیدن مهدی به گذشته و به یاد خاطراتم افتادم وعذاب کشیدم
ولی زود آروم شدم
من قصد داشتم برای آزمون کاری که مهدی هم تو اون شرکت کرد وقبول شد بخونم
ولی حوصله ی خوندن نداشتم
در عین حال میدونستم ارشد به اندازه ی کافی وقتمو پر میکنه و دیگه فرصتی برای کار نمیمونه
تو تابستون چند باری هم پیگیر کار کردن شدم
ولی هربار نشد
البته میدونستم اگه حتی سر کار برم چند ماه بیشتر نمیتونم بمونم و با شروع کلاسا سرکار رفتن منتفی میشه
من به خاطر کارمقاله هنوز با امیر در ارتباطم
یه روز تو دانشگاه قرار گذاشتیم وبا هم در مورد مقاله حرف زدیم
چون دوست ندارم تو خیابون حرف بزنیم هر دفعه بهش میگم بیاد دانشگاه٬در حالی که دانشجوی دانشگاه ما نیست
رابطه ی من وامیر الان دیگه حساب شدس
دیگه پیامی جز کارای درسی نمیفرسته
منم ازاین بابت خوشحالم
روزهای عادی زندگی من یکی یکی گذشت
بدون اتفاق خاصی
تا هفته ی پیش که بنفشه پیام داد و گفت مهدی بهت پیام نداده؟
با پیام بنفشه خیلی نگران شدم
دستام میلرزید
بهش گفتم نه چطور؟
گفت به دوست مهدی گفتم که تو قبول شدی ٬ دوستش هم تو رو میشناسه٬و احتمالا به مهدی خبر داده و مهدی هم شاید بهت پیام تبریک بده
من میدونستم مهدی پیام تبریک بهم نمیده
اگر هم میداد من جوابشو نمیدادم
دوست دارم فکرکنه شمارمو عوض کردم
حتی دوست دارم خونمونوهم عوض کنیم تا مهدی دیگه آدرس خونمونو هم نداشته باشه
آخرای شهریور راهی تهران شدیم
امسال برای بار دوم رفتم قم و جمکران
حرم حضرت عبدالعظیم هم رفتم
یاد سال قبل افتاده بودم که از شدت ناراحتی تو حرم سرمو به دیوار میزدم
حالا دیگه حالم خوب خوب بود و برای تشکر رفته بودم
چند روز پیش که برای انتخاب واحد رفتم دانشگاه به مریم گفتم تو در مورد قبولی من حرفی به مهدی نزدی؟
گفت نه! دوست داری بدونه؟
گفتم احتمالا تا حالا فهمیده
گفت هنوز بهش فکر میکنی؟ دوسش داری؟
گفتم نه!دوسش ندارم!ولی بعضی وقتا بهش فکر میکنم
گفت از وقتی ازدواج کرده خیلی خودشو جمع و جور کرده
با حرف مریم خیلی عصبانی شدم
با خودم گفتم همه ی بازی هاشو سر من در آوردو حالا خودشو جمع کرده!
تو راه برگشت داشتم از همون اتوبانی برمیگشتم که یه شب با مهدی از توش رد شدیم و بارون میومد!
یاد اون شب افتاده بودم
به خاطر حرف مریم و به یاد گذشته گریم گرفته بود
آهنگای خواجه امیریو گذاشته بودم و رانندگی میکردم وهق هق گریه میکردم
تمام مسیر اتوبانو اشک ریختم
وقتی اومدم خونه با یه کم استراحت حالم خوب شد
دیگه تابستون ۸۹ هم تموم شد...
|