X
تبلیغات
داستان عشق من
داستان عشق من

...طلسم اشک مرا با فریب دزدیدند


سالگرد وبلاگ

 

"یارب چو برآرنده ی حاجات تویی

هم قاضی و کافی مهمات تویی

من سر دل خویش به تو کی گویم؟

چون عالم اسرار خفیات تویی"

 

چند روز پیش مهدی رو دیدم

یه دفعه با هم رو به رو شدیم

بیشتر از یک سال بود که اینطوری چشم تو چشم نشده بودیم

سرمو پایین انداختم و از کنارش رد شدم

نه سلامی و نه علیکی

اون هم هیچ عکس العملی نشون نداد

مثل دو تا غریبه...

 

وقتی داستان تموم شد من تو پستای آخر دعا کردم و از خدا خواستم مهدی رو کم تو دانشگاه ببینم تا اذیت نشم

دعای من مستجاب شد

تقریبا ۶ ماه از ورود دوباره ی من به دانشگاه میگذره و تو این ۶ ماه من خیلی کم مهدی رو تو دانشگاه دیدم

حتی بعضی وقتا میشد که مهدی تو دانشگاه بود و دوستای من اونو میدیدن ولی من اونونمیدیدم

همین کمتر دیدنا خیلی بهم کمک کرد تا اذیت نشم

چند روز پیش هم که دیدمش فقط چند ثانیه به هم ریختم و خیلی زود حالم خوب شد

انگار نه انگار که بین ما اتفاقاتی افتاده

من آرومه آرومم

خدا روشکر میکنم که بهم کمک کرد کمتر ببینمش و کمتر اذیت بشم

 

چند ماه پیش که داستان تموم شد من گفتم که خالی از احساس شدم

گفتم اگه اینطوری باقی بمونم خیانته به کسی که قراره همسرم بشه

و دعا کردم که دوباره شور و نشاطی پیدا کنم برای احساس خرج کردن

رابطه ی دوم(پستای "بعد از پایان و پایان رابطه") بهم کمک کرد برای احساس خرج کردن

با اینکه سعی کردم تو رابطه ی دوم احساسی خرج نکنم ولی دوباره یه شور و شوقی برام به وجود اومد

شور و شوقی که بعد از تموم شدن رابطه ی دوم هر روز بیشتر شد

باورم نمیشد دوباره اینطوری بشم

و از این بابت هم خدارو شاکرم

 

یک سال از شروع این وبلاگ گذشت

پارسال با ذهنی آشفته و دلی شکسته و امسال با ذهنی آروم و دلی ترمیم شده

ترمیمی که اونقدر خوب بود که جای زخم هارو از رو دلم برداشت

علاوه بر اینکه این داستان به آروم شدن خودم کمک کرد به خیلی های دیگه هم کمک کرد

خیلی ها بهم گفتن که این نامردی ها و این بازیچه شدن ها برای اونا هم اتفاق افتاده ولی با خوندن داستان من سعی کردن غم و غصه رو کنار بذارن و مخصوصا به فکر درسشون و ادامه ی تحصیل افتادن

من از این بابت هم خیلی خدارو شکر میکنم

آره

این بازیچه شدن ها و این احساسات به ظاهر عشق  برای خیلی ها اتفاق می افته ولی مهم اینه که توش نمونی و بتونی خودتو بیرون بکشی

بتونی به خدا توکل کنی و بفهمی تا کسی "هم سرت" نشده نباید به خاطر از دست دادنش غصه بخوری

از اینکه این داستان به بعضیا کمک کرد که بتونن رابطه های گناه آلودشونو ترک کنن باز هم خدا رو شاکرم

و امیدوارم بعد از این هم بخونم نظرات کساییو که میگن داستان من بهشون کمک کرد

شاید این کمک کردن ها و ترک رابطه ها حکمت نوشتن  این داستان بود...

 

میخوام از مهم ترین اتفاقات زندگی بچه های لینک تو این یک سال بنویسم:

ملینای عزیزم امسال پدرشو از دست داد

باران و دریا امسال با عشقشون ازدواج کردن

شادی هم اوایل امسال ازدواج کرد ولی بعد از مریض شدن شوهرش دیگه ننوشت و من همیشه نگرانشم که مبادا اتفاق بدی براش افتاده باشه

سکوت(مونا )هم به تازگی ازدواج کرده 

شیدا بعد از اون همه سختی و بی توجهی بالاخره تونست روزهای قشنگ زندگشیو با شوهرش شروع کنه

ندا و پارمین مثل خودم ارشد قبول شدن

به سحر خیانت شد و کسیو که دوست داشت رفت

ترنم عزیزم بعد از اون همه سختی و غم از دست دادن شوهرش داره سعی خودشو میکنه دوباره به زندگی عادی برگرده

عاشق عشق که عشقش با کس دیگه ای ازدواج کرد

آتوسا هم با شوهرش رفت خارج

فرهاد(لیمو ترش) ودانیال و فائزه و مهسا هم وبشونو حذف کردن

شقایق هم وبشو حذف کرد و دیگه اون شعرها و پاورقی های قشنگو ننوشت

وقتی یه وبلاگ حذف میشه خیلی دلم میگیره 

اینا اتفاقای مهمی بود که یادم مونده بود

ببخشید اگه چیزو از قلم انداختم

برای عاشقانه های لینکام مثل سحر و ترانه خوانان عشق و...هم آرزوی وصال دارم به شرط مصلحت

من دوستای خوبی اینجا دارم

ببخشید که به خاطر کمبود وقت نمیتونم لطفاتون و سرزدناتونو جبران کنم

 

سال ۸۹ هم داره تموم میشه

سالی که فکر نیمکردم اینقدر برام خوب باشه

۶ماهش به نوشتن داستان گذشت و ۶ ماهش هم به درس و دانشگاه

نسبت به سال ۹۰ حس خیلی خوبی دارم

حس سرشار از امید و آرزو

خودمو دست خدا سپردم تا هر چی مصلحته برام پیش بیاره

برای همین اگر چیزو از دست بدم ناراحت نمیشم

چون مطمئنم خیر و صلاحم نبوده

حس قشنگیه که خودتو دست خدا بسپاری وخیالت راحت باشه که خدا بهترین ها رو نصیبت میکنه...

 

این داستان خیلی وقته رسما تموم شده  و خواننده هاشو از دست داده ولی آرشیوش تا سالگردش ادامه پیدا کرد

تا اتفاق مهمی نیفته دیگه آپ نمیکنم

پس تا اون اتفاق مهم خداحافظ...

 

چهارشنبه هجدهم اسفند 1389  توسط الف  |

 

آرشیو بهمن

 

بعد از تموم شدن داستان چند بار اتفاقاتی افتاد که من بازم اومدم  و نوشتم و بین آرشیوام فاصله نیفتاد

دوست داشتم یه مطلبی بنویسم که آرشیو بهمن هم داشته باشم وحداقل تا 18 اسفند که سالگرد وبلاگمه و پست میذارم آرشیوم کامل باشه

 

دو سال پیش اسفند ماه خیلی دلم هوای مناطق جنگی رو کرده بود

هیچ وقت علاقه ای به رفتن به این جور جاها نداشتم ولی دو سال پیش شور وشوق رفتن به اردوی جنوب تو دلم افتاده بود

میخواستم با بچه های دانشگاه برم

ولی چون اولویت با جدید الورودها بود و بقیه ی ورودی ها اون سال فقط ۲۰  نفر ظرفیت داشتن نوبت به من نرسید

اون سال دلم خیلی گرفت که نتونستم برم

هر چند عید که شد با خانوادم رفتم ولی کم بود واون جورکه باید به دلم نچسبید و دوست داشتم یه بار دانشجویی برم

چون فکر میکنم دانشجویی رفتن یه حال وهوای دیگه ای داره

اون روز با خودم گفتم من که سال آخرمه و دیگه کی من دانشجو میشم که بتونم دانشجویی برم؟؟؟!!!

حالا بعد از دو سال جدید الورود شدم و اسممو نوشتم و اگه مشکلی پیش نیاد و خدا بخواد هفته ی دیگه میرم

بعد از دو سال بالاخره دعای دانشجویی رفتن اگه خدا بخواد داره مستجاب میشه

یاد یه حرفی افتادم که یه بار استاد معارفمون سر کلاس گفت

گفت دعا توعالم گم نمیشه

خدا یا خودشو میده یا جایگزینشو

یا دیر میده یا زود

یا تو این دنیا یا تو اون دنیا

وقتی یاد این حرف می افتم آرامش میگیرم که دعایی که میکنم بی اثر نیست

 

دوستم مرضیه که تو پستا گفتم واسطه ی خدا بود برای من و کتاباش خیلی به من کمک کرد  تا ارشد قبول شم چند روز پیش کنکور داشت و ظاهرن کنکورشو خوب داده

من مدام باهاش در تماس بودم

حتی یه روزی که خیلی نا امید بود قضیه ی پارسالو بهش گفتم که من از خدا یه واسطه خواستم واون شده واسطه ی خدا

بهش گفتم تو هم از خدا بخواه امسال  یا خودش بهت کمک کنه یا یکی از بنده هاشو واسطه کنه

خودمم سعی میکردم به مرضیه کمک کنم

با امید دادن

دلداری دادن

جواب اشکلاشو دادن

دعا کردن

و هر کاری که ازدست برمیومد

که شاید خود من امسال واسطه ی خدا برای کمک کردن بهش شده باشم

هنوز هم براش دعا میکنم که اگه مصلحتشه قبول شه 

 

یه موضوع کوچیک هم در مورد مهدی و بنفشه بگم

مهدی و بنفشه هر دو درسشون تموم شده و فقط پایان نامشون مونده و خیلی کم دانشگاه میان و همو به ندرت میبینن

چند هفته پیش بنفشه بهم پیام داد و گفت که مهدی بهش پیام داده  وگفته:

"مگذار یاد ما را طعم تلخ این حقیقت ببرد!این حقیقت است که از دل برود هر آنکه از دیده برفت! دوستدار شما مهدی"

 

بنفشه اعصابش خورد شده بود و به من گفت چی جوابشو بدم؟؟

گفتم براش بنویس به درک که از دلم میری!!!!!

بنفشه گفت خوبه جوابشو ندم!اونکه روانیه اگر فحششم بدم به منظور خوب برمیداره

بهش گفتم آره اگه فحشش هم بدی تو دلش میگه "اگر با من نبودش هیچ میلی/ چرا ظرف مرا بشکست لیلی؟!"اصلا ولش کن و جواب نده!

بنفشه هم جوابی بهش نداد

بنفشه بیشتر اوقات جواب این جور پیامای مهدی رو نمیده و اگر هم جوابی بده بیشتر میخواد به مهدی بفهمونه که دیگه دوسش نداره وبهتره پیام نده

ولی مهدی هرز گاهی با همین پیام دادنا داغ بنفشه رو تازه میکنه

مهدی همیشه نگران این بود که نکنه من با ندیدنش فراموشش کنم و حالا هم با این پیام میخواسته به بنفشه بگه حالا که دیگه منو نمیبینی فراموشم نکن...

 

بگذریم

من که روزهای زندگیم خوبه و هیچ وقت فکر نمیکردم بعد از او همه گریه و غم یه همچین روز های خوبی رو دوباره داشته باشم

روزهایی که دارم مثل قدیم با شیطونی های تو دانشگاه لذت جوونیمو میبرم...

 

تا 18 اسفند

که پست سالگرد وبلاگمو میذارم...

 

 

 

شنبه سی ام بهمن 1389  توسط الف  |

 

دفاعیه

 

دیشب از طریق یکی از خواننده ها فهمیدم که تو سایت... پستای وبلاگ منو گذاشتن و اونجا در موردش بحث کردن

برام جالب بود و البته خیلی هم ناراحتم کرد

برای گذاشتن پستا تو سایت کسی اجازه نگرفت

درسته که منبع داستانو ذکر کردن ولی من جایی نگفتم که استفاده از داستان با ذکرمنبع مجازه

با این حال اجازه گرفتن و نگرفتن برای من اونقدرا مهم نیست 

اون چیزی که منو ناراحت کرده اینه که هر کس نظر خودشو در مورد داستان گفته و هر تحلیل و تفسیری که خواسته آورده و بعضی از این نظرات به دور از انصافه

کسایی که دور هم نشستین و دارین داستان منو تحلیل میکنید شما تا خودتون درگیر یه ماجرای عاطفی نشید نمیتونید شرایط منو درک کنید

بله من میدونم اشتباه کردم ولی مطمئن هستم هر کس دیگه ای هم جای من بود نمیتونست رفتاری بهتر از رفتار من داشته باشه

اگر شما هم کسیو دوست داشته باشید و بهتون بگه به خاطر یه مشکل نمیتونه باهاتون ازدواج کنه و ازتون فرصت بخواد تا مشکلشو برطرف کنه شما هم بهش فرصت میدید و صبر میکنید ببیند تکلیفتون چی میشه و تو همین صبر کردن حتما مثل من زجر میکشید و خیلی جاها خودتونو به خاطرش کوچیک میکنید

 

بعضیا منو یه آدم ضعیف و احساساتی میدونن

اولا بنده اصلا آدم ضعیفی نیستم که اگه بودم الان شرایطم اینقدر خوب نبود

من آدم ضعیف دور و برم زیاد میبینم که با کوچکترین موضوعی همه ی زندگیشون به هم میریزه و کاری جز غصه خوردن ندارن و ماه ها و سال ها طول میکشه تا خودشونو دوباره به شرایط طبیعی برگردونن

ولی من سعی کردم که زندگیم مختل نشه٬درسمو خوندم و با نوشتن خاطرات هم سبک شدم و خودمو به یه زندگی خوب و بهتر از قبل رسوندم

دوم اینکه درسته که من خیلی احساس خرج  مهدی کردم ولی من از اون آدمای احساساتی نیستم که عقلشونو میذارن کنار

چون اگه احساسی بودم بعد از فهمیدن شخصیت اصلی مهدی باز هم دوسش داشتم و احساسم جلوی عقلمو میگرفت در حالی که اینطور نبود

 

نظر یکی دیگه از خواننده های این سایت هم خیلی ناراحتم کرد که گفته بود دختره اگه  یه کم عفت داشت و واقع بین بود نمیذاشت کار به اینجا بکشه

...اول اینکه خانوم یا آقای محترم بنده اگر عفت نداشتم که الان

دوم اینکه عفت نداشتن و بازی خوردن ربطی به هم نداره

!!!!!!!سوم اینکه مگه من میدونستم داره بازیم میده که شما اینطوری نظر میدین؟؟؟؟؟؟؟؟ 

 

تو این سایت نوشتن که من هنوز اونا فراموش نکردم و میخواستن یه راه حل ارائه بدن که  چطور میتونم مهدی رو فراموش کنم؟؟

دنبال راه حل نباشید

چون هیچ راه حلی برای فراموش کردن وجود نداره و منم هیچ وقت مهدی رو فراموش نمیکنم

چون مهدی جزیی از خاطرات زندگی منه و آدم این نوع خاطرات رو فراموش نمیکنه

این خاطرات به مرور زمان کم رنگ میشه و خاطرات جزیی از ذهن میره  ولی تا وقتی حافظه ی من هست کلیت خاطرات مهدی هم هست

اون چیزی که مهمه اینه که احساس آدم نسبت به گذشتش و خاطراتش چی باشه

اینکه وقتی به گذشتت فکر میکنی چه حسی بهت دست بده؟؟

خوشبختانه من بعد از تموم شدن داستان چون با نوشتن خاطرات سبک شدم دیگه چیزی از گذشته اذیتم نمیکنه و حتی قطره اشکی هم به یاد اون روزا نمیریزم و اصلا گذشتم برام دردناک نیست

من وقتی به گذشتم نگاه میکنم با همه ی اتفاقات تلخش خوشحالم که درس گرفتم و برام خیلی چیزا تجربه شد

الان هم به ندرت مهدی رو تو دانشگاه میبینم و دیدن مهدی اونقدرا اذیتم نمیکنه

در ضمن من نسبت به مهدی هیچ احساسی ندارم حتی متنفر هم نیستم

چون از نظر من مهدی یه بیمار روانیه

چون تازگیا با خبر شدم داره برای بنفشه شعر میفرسته

به آدمی که بعد از متاهل شدن هم دست از این کاراش برنمیداره چه حسی باید داشت؟؟؟؟؟

فقط باید به حالش دل سوزوند که مشکل عاطفی داره

درسته که من بعضی وقتا تو داستان امیدمو از دست میدادم ولی خیلی زود دوباره امیدوار میشدم و به خدا توکل میکردم

الان هم امیدوارتر از همیشه نسبت به آینده ی زندگیمم

 

من همیشه بین دوستی با یه پسر و رابطه برای ازدواج فرق قائل بودم

هدف دوستی خوش گذرونی با جنس مخالفه و با رابطه برای شناخت و ازدواج فرق داره

!!برای همین بدم میاد که کسی منو دوست دختر مهدی بدونه 

 

تو یکی از نظرات این سایت گفته شده بود اگر من همون اول کارو به خانواه ها میکشوندم ۳ سال بازی نمیخوردم

در جواب باید بگم که اول رابطه وقتی جواب مهدی نه بود من چطور باید کارو به خانواده ها میکشوندم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

وقتی خودش پا پیش گذاشت ما حدود ۸ ماه رابطه داشتیم و این ۸ ماه در اختیار من بود که کارو به خانواده ها بکشونم نه ۳ سال

 

من نمیدونم کجای این وبلاگ گفتم که همه ی پسرا مثل مهدی ان و همه ی دخترا هم معصوم وخوب هستن که بعضیا در مقابل من جبهه میگیرن

تو هر قشری خوب و بد هست

منم با اینکه این اتفاق برام افتاد ولی نسبت به همه ی پسرا بدبین نشدم

چون مشاور بهم گفت که بدبینی نسبت به همه یه جور گناهه

منم سعی خودمو کردم که  واقع بین باشم نه بدبین

 

:در مورد ازدواج سنتی

!!نتیجه گیری داستان این نیست که من از اون ور بوم بیفتم و بگم بعد از این فقط ازدواج سنتی و لاغیر

قبلا فکر میکردم خودم باید دنبال یه عشق تو کوچه خیابون و دانشگاه باشم و با عشق ازدواج کنم

ولی فهمیدم کسی که خدا برای من در نظر گرفته ممکنه از طریق نوع سنتی با من آشنا بشه یا از طریق غیر سنتی

فهمیدم وقتی کسی بیاد و احساس کنی این همون شخصیه که از خدا خواستیش بهش علاقه مند میشی٬حتی اگه به طریق سنتی پا پیش گذاشته باشه

منظور منم از ازدواج سنتی این نیست که چند روز بعد از خواستگاری بدون شناخت سر سفره عقد بشینم

منظور من بودن خانواده ها در کنار روابط دختر و پسره

یعنی قبل از اینکه روابط بین دختر و پسر شروع بشه روابط بین خانواده ها به وجود بیاد

چون این طوری احتمال اینکه افراد ضربه بخورن خیلی کمتره

تو ازدواج سنتی هم وقت لازمه تا افراد همو بشناسن و باید رابطه بین دختر و پسر باشه نه اینکه بالافاصله بعد از خواستگاری عقد کنن

 

مثل اینکه بعضیا شعر "قسمت این بود که من با تو معاصر باشم... " رو در رابطه با مهدی برداشت کردن  

شعرهایی من که تو دو تا پست "بعد از پایان" و" پایان رابطه" گذاشتم مربوط به رابطه ی دوم بود و کاری به مهدی نداره

 

من دوست دارم اگه کسی قراره حرفی در مورد داستان بزنه تو وبلاگ خودم و حال و هوای وب خودم باشه نه تو سایت دیگه ای

تا جایی هم که من دیدم دو قسمت اول داستانو تو اون سایت نذاشته بودن و داستان بی مقدمه شروع شده بود

لطفا اگر داستانو جایی میذارید درست و کامل بذارید

 

: بعدا نوشتم 

با مدیر اون سایت حرف زدم و مشکل برطرف شد

برای همین اسم سایتو برداشتم ولی پستو میذارم باشه تا دیگه از این مشکلات به وجود نیاد و دفاعیات خودمم اینجا میمونه تا برخی از تصورات اشتباهو برای همیشه جواب داده باشم

بعضیا میگن که نمیتونن تو وبلاگم نظر بذارن

من نمیدونم مشکل از کجاست

چون ظاهرن فقط بعضیا این مشکلو دارن نه همه

آدرس ایمیلمو میذارم که اگر نمیتونید نظر بدید حرفاتونو تو ایمیل بهم بگید

در ضمن اگر تند حرف زدم مدیر اون سایت و اعضاش به خوبی خودشون ببخشن

  

Alef_mehr@yahoo.com

 

یکشنبه بیست و ششم دی 1389  توسط الف  |

 

پایان رابطه

 

قسمت این بود که من با تو معاصر باشم"

تا در این قصه ی پر حادثه حاضر باشم

قسمت این بود چرا از تو شکایت بکنم؟

"یا در این قصه به دنبال مقصر باشم؟

 

همیشه از ازدواج سنتی بدم میومد

از اینکه کسی با خانوادش بیاد خونمون و من تازه بخوام بشناسمش

از اینکه بدون عشق ازدواج کنم

دلم میخواست خودم کسیو ببینم و دل ببندم و بعد ازدواج کنم

ولی بعد از جریان مهدی به ازدواج سنتی پایبند شدم

چون با ازدواج سنتی خیلی از مشکلات به وجود نمیاد و کسی تا آمادگی ازدواج نداشته باشه خواستگاری نمیره

کسی برای بازی پا پیش نمیذاره

دیگه صبر کردن و زجر کشیدن مفهومی نداره و خیلی زود بعد از چند ماه تکلیف معلوم میشه

بعد از جریان مهدی همیشه فکر میکردم که قراره ازدواج سنتی داشته باشم 

هیچ وقت فکرشو نمیکردم که کسی بیاد تو زندگیم و بخوام دوباره رابطه ای رو شروع کنم

من آمادگی یه رابطه ی جدیدو نداشتم

شاید به خاطر همین بود که بعضی وقتا نمیدونستم چطور رفتار کنم و تلخی رابطه ی گذشته تو رابطه ی جدید تاثیر میذاشت

دعا میکردم هر چه زودتر تکلیفم معلوم شه

دعا میکردم هر چی خیر و صلاحمه همون شه

خدا رو شکرتکلیف این رابطه بعد از دو ماه معلوم شد

من بنا به دلایلی این رابطه رو تموم کردم

دلایلی که اگه بخوام تو یه کلمه خلاصش کنم میگم نداشتن تفاهم

اون از من میخواست با مسائلی کنار بیام که حتی فکر کردن بهش منو زجر میداد!

چه برسه به قبول کردن و کناراومدن!

تقریبا دو هفته ای هست که این رابطه تموم شده

تا یه هفته با خودم میگفتم شاید اشتباه کردم

شاید اون مسائل اونقدرا مهم نبود که من به خاطرش این رابطه رو تموم کردم

این شک و تردیدا تا چند روز پیش هم ادامه داشت

تا اینکه با یه مشاور حرف زدم و یه آیه از قرآن برام خوند که خیلی آرومم کرد

دلم گرم شد که اشتباه نکردم

روز بعد از حرف زدن با مشاورهم یه اتفاقی افتاد

اون روز از دانشگاه که برمیگشتم  تو اتوبوس حرفای دو تا دختر منو حساس کرد

وقتی وارد اتوبوس شدن اولین جمله ای که ازشون شنیدم دقیقا مشکل خودم بود

برای همین حساس شدم وبه حرفاشون گوش دادم

یکیشون داشت یه داستان واقعیو برای اون یکی تعریف میکرد

داستان واقعی در مورد تاثیر رفتارا و گناهایی که تو دوران مجردی و متاهلی انجام میدیم و این گناه ها چطور تو رابطمون با همسرمون تاثیر میذاره

وقتی حرفاش تموم شد من یه نفس راحت کشیدم

یه نفس راحت که مطمئنمم میکرد تصمیمم برای تموم کردن این رابطه درست بوده

من خودمو تو خیلی چیزا محدود کردم تا گناه نکنم و انتظار دارم که با کسی ازدواج کنم که اون هم به خاطر گناه نکردن خودشومحدود کرده باشه و این انتظار نا به جایی نیست

نمیتونم در مورد جزییات این رابطه حرف بزنم

برای همین همه چیزو کلی گفتم

قبلا یه سوالی تو ذهنم بود که اگه قرار باشه بین کسی که خودم دوسش دارم و کسی که اون منو دوست داره یکیو انتخاب کنم کسیو انتخاب میکردم که اون منو دوست داشته باشه

چون فکر میکردم دوست داشتن اون منو هم علاقه مند میکنه

ولی این روزا از این حرفم برگشتم

چون فهمیدم صرف علاقه ی کسی منوعلاقه مند نمیکنه

چیزی فراتر از علاقه ی اون به من باید باشه تا منم علاقه مند بشم

چیزی مثل تفاهم

مثل اخلاق خوب

تو دوران کارشناسی یکی از پسرای کلاسمون یکی از دخترارو خیلی دوست داشت ولی دختره نه

به دختره گفت شاید یکی پیدا بشه که پولدار باشه قیافش قشنگ باشه ولی هیچ کس پیدا نمیشه اندازه ی من دوست داشته باشه!!!!

شاید این تنها پسری بود تو کلاسمون که نخواست اون دخترو بازی بده  و واقعا دوسش داشت وهمیشه میخواست  کارو به خانواده ها بکشونه ولی دختره چون دوسش نداشت مخالفت میکرد

اون روزا من تو دلم میگفتم چقدر دختره بی احساسه که با این که پسره اینقدر بهش ابراز علاقه میکنه ولی دختره هیچ احساسی بهش نداره

حالا میفهمم دوست داشتن اجباری نیست

حالا میفهمم نمیشه فقط به دوست داشتن اکتفا کرد و باید خیلی چیزای دیگه باشه تا ازدواج کرد

من تو این رابطه پیش رفتم تا پشیمون نشم و حالا هم که تموم شد پشیمون نیستم 

راستی سریال معصومیت از دست رفته رو دوباره داره میذاره

شبکه ۴

...چقدر این سریالو دوست دارم

 

تو که در دیده ی صیاد به دام افتادی"

چه بخواهی چه نخواهی بال و پری نیست که پرواز کنی

"...غم من خواهش پرواز تو بود

 

جمعه نوزدهم آذر 1389  توسط الف  |

 

بعد از پایان

 

"شوق پر کشیدنست در سرم قبول کن

دل شکسته ام اگر نمیپرم قبول کن"

 

تقریبا یک ماه و نیم از آخرین آپم میگذره

چند روزه دوباره حال و هوای آپ کردن دارم

دلم برای نوشتن تنگ شده

اومدم که دوباره بنویسم

اول از دانشگاه میگم

این روزا لحظه های نسبتا خوبی رو تو دانشگاه میگذرونم

بودن مینا و ریحانه وبنفشه تو دانشگاه و بعضی دیگه از دوستام که اونا هم برای فوق لیسانس تو دانشگاه خودمون قبول شدن منو به حال وهوای دوران لیسانس میبره

دورانی که خاطره های زیادی ازش دارم

دوره ی فوق لیسانس هم با اینکه جوش اصلا شبیه لیسانس نیست ولی این منم که باید خاطره های خوب از این دوران بسازم

من هنوز خیلی انرژی دارم برای شیطونی کردن

برای خاطره های خوب ساختن

 مهدی رو هم بعضی روزا تو دانشگاه میبینم

مهدی یه درس که باید سال پیش این موقع پاس میکرد هنوز پاس نکرده وتازه این ترم اون درسو گرفته وعلاوه بر پایان نامش برای اون درس هم میاد دانشگاه

چند هفته ی پیش با بنفشه حرف میزدم

بنفشه همون پارسال برای ترم دو انتقالی گرفت و اومد تو دانشگاه خودمون

بهم گفت که مهدی هنوز خواهان رابطه باهاشه!

یه رابطه ی دوستی!!!!!!!!

بنفشه به مهدی گفته که نمیخواد باهاش رابطه داشته باشه و پاش تو زندگی یه مرد متاهل باز شه ولی مهدی طوری رفتار میکنه که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده و اوضاع مثل قبله و بنفشه هم باید مثل قبل باهاش رابطه داشته باشه!!!!!!!!

بنفشه گفت اوایل مهر مهدی بهش پیام داده و برای درسی که هنوز پاس نکرده از بنفشه پرسیده چه ساعتی اون کلاسو داره تا مهدی هم همون ساعتو بگیره و کلاسش با بنفشه باشه!!!!!!!!!!

بنفشه میگفت که یه بار مهدی سلام کرد وحواسم نبود که جواب بدم و بعد مهدی یک هفته دست از سرم برنمیداشت که چرا رفتارت اینطوریه و جواب سلام نمیدی!!!!

مهدی همیشه اون روزا به من میگفت که میخواد رابطه ی منم باهاش خوب باشه و اینکه اصرار داشت که با یه خاطره ی خوب از هم جدا شیم برای این بود که وقتی میبینمش هیچ وقت رومو ازش برنگردونم و باهاش خوب رفتار کنم

حالا هم انتظار داره بنفشه باهاش خوب رفتار کنه!

چند باری که مهدی رو دیدم سعی کردم باهاش چشم تو چشم نشم و با اینکه یه کم به هم ریختم ولی خودمو خیلی شاد و خوشحال نشون دادم

یه جوری که انگار بودنش و دیدنش برام اهمیت نداره

خوشحالم که مهدی دیگه کاری به من نداره وامیدوارم که هر چه زودتر دست از سر بنفشه هم برداره

بنفشه بهم گفت چقدر خدا دوستمون داره که ما باهاش ازدواج نکردیم وگرنه چطور میشد تحمل کرد که شوهر آدم با دخترای دیگه هم بخواد رابطه دوستی داشته باشه!

چند شب پیش هم یکی از دخترای کلاس( که فکر میکنه من و مهدی فامیلیم )در مورد مهدی ازم پرسید

گفت عروسی کرده یا نه؟

برخلاف همیشه که این جور سوالا اذیتم میکرد این بار اصلا ناراحت نشدم و با اینکه نمیدونستم عروسی کرده یا نه ولی براساس حدسیات ذهنم در جواب با یه لحن قاطع گفتم نه هنوز عروسی نکرده!!!!!

بهم گفت که مهدی با شخصیتی که از خودش تو دانشگاه نشون داد اصلا بهش نمیومد که اهل دوست دختر باشه!

کسایی که میدونن مهدی دوست دختر داشته دارن به من به عنوان کسی که باهاش فامیله نگاه میکنن

این موضوع یه کم منو اذیت میکنه

چون رو نوع برداشتشون نسبت به من تاثیرمیذاره

ولی دخترای کلاس خیلی قبل تر از اینکه بفهمن مهدی دوست دختر داشته منومیشناختن و الان هم نوع رفتارشون با من (ظاهرن) طوریه که نشون میده در مقام مقایسته ی من با اون نیستن

امیدوارم این رفتار ظاهریشون با اون چیزی که تو ذهنشون میگذره یکی باشه

فعلا دیگه خبری از مهدی ندارم...

 

من قول دادم که اگه اتفاق خاصی تو زندگیم افتاد بیام وبنویسم

چند روز بعد از اینکه داستان تموم شد یه اتفاق خاص افتاد

زندگی جدیدی که من شروع کرده بودم یه حال و هوای دیگه ای گرفت

یکی اومد تو زندگیم

یکی که شاید حکمت خدا باشه برای حال و آینده ی من

شاید هم مثل همون دکتر معینیه که یه روزایی اومد تو زندگیم که درگیر احساسات مهدی بودم و منو از فکر مهدی دور میکرد

شاید این شخص هم فقط در همین حد لطف خداس که این روزا که مهدی رو میبینم فکرم به جای مهدی به اون مشغول بشه و دیدن مهدی زیاد عذابم نده!

شاید هیچ اتفاق دیگه ای بینمون نیفته!

نمیدونم!

من دل سنگ شدم

تو این رابطه مغرورم

شدم کسی شبیه مهدی داستان و اون هم کسی شبیه الف داستان!

بهم میگه هر جور بخوام دارم جلو میرم و اونو هم دنبال خودم میکشونم!

میگه  به خاطر من غرورشو مچاله کرده انداخته دور!

میگه حق نداره از کلمه ی نه استفاده کنه چون اون وقت بحثمون میشه!

میگه...

من تو سردر گمی ام

نمیخوام کسیو بازیچه ی خودم قرار بدم

فقط میخوام طوری رفتار کنم که اگه فهمیدم اینم یه بازی بوده چیزیو از دست نداده باشم

نمیخوام احساسی خرج کنم

نمیخوام دل ببندم

اون روزای اول رابطمون خیلی با دلم میجنگیدم که دل نبندم 

ولی الان اونقدر دل سنگ شدم که دیگه نیازی به جنگیدن هم ندارم

من میترسم

خیلی میترسم

از اینکه این شخص هم یکی مثل مهدی باشه

از اینکه اشتباه  کنم

تا حالا سعی کردم اشتباهات رابطه قبلیو تکرار نکنم

فکر میکنم موفق هم بودم ولی شاید اشتباهات جدیدی دارم میکنم

چیز زیادی نمیتونم بگم

چون هنوز چیزی برای خودم معلوم نیست و اصلا نمیدونم قراره چه اتفاقی بیفته

باید صبر کرد

از این صبر کردن متنفرم

خاطره ی خوبی از این صبر کردنا ندارم

ولی چاره ای نیست

زمان خودش خیلی چیزارو حل میکنه

گوشیم هم شده اسطوره!!!!!!

آخه چند روز بیشتر نبود که پیامای مهدی رو پاک کرده بودم

حالا پیامای کس دیگه ای جای پیامای مهدی رو برام پر کرده

کسی که یه شب آخر پیامش وقتی بهم گفت شب به خیر دوباره پیام داد که یه چیز دیگم بگم بعد بخواب٬با اینکه خیلی دلم ازت پره وغرور بی جات خیلی اذیتم میکنه ولی دوستت دارم...

رابطمون زیاد نیست ولی این داستان هنوز ادامه داره...

 

شنبه پانزدهم آبان 1389  توسط الف  |

 

 

حلالم کن اگر دوری اگر دورم"

"اگر با گریه میخندم حلالم کن که مجبورم

 

 

!وقتی که میگویی دوستت دارم اول روی این جمله فکر کن

...شاید نوری را روشن کنی که خاموش کردن آن به خاموش شدن او ختم شود

حلالم کنید

 

شنبه سوم مهر 1389  توسط الف  |

 

پایان

 

امروز ۳ مهر تولد ۲۳ سالگی منه

هیچ وقت تولد برام مهم نبوده

چون روزای تولدم احساس خاصی نداشتم

ولی امروز برام فرق داره

با تمام وجودم احساس میکنم امروز یه بار دیگه متولد شدم

 

دیشب تا دیر وقت بیدار بودم و پیامای گوشیمو میخوندم

این گوشیو ۴ ساله دارم

از سال ۸۵ تا حالا

یعنی از سال آشنایی با مهدی

گوشیمو دوست دارم

پیامایی که برام خاطره بودو نگه داشته بودم

چند هزار تا پیام تو گوشیم بود

اون پیامای مهدی رو که تو گوشیم داشتم تو داستان نوشتم

دیشب همه ی پیامارو یه باره حذف کردم

دیگه نمیخواستم خاطره ای تو گوشیم باشه

 

امروز صبح که از خواب بلند شدم به رسم قدیم خودم رفتم جلوی پنجره و گفتم

"هرروزکه از خواب بلند میشی به دنیا لبخند بزن تا دنیا بهت بخنده وبدون که اون روزبهترین روز زندگی توا"

این جمله رو چند سال پیش هر روز که از خواب بلند میشدم میگفتم و بعدش هم یه کم نرمش میکردم

یادمه آخرین باری که این جمله رو گفتم روزی بود که تو سال ۸۷ مهدی اومد سراغم

حالا بعد از دوسال دوباره این جمله رو گفتم

میخوام مثل قبل هر روز صبح این جمله رو بگم

من به این جمله ایمان دارم

به اینکه هر روز روز خداست و با برکت

 

امروز برای من یه روز خاصه

روزی که توش احساس خیلی خوبی دارم

دانشگاه هم شروع شده

خوشحالم که پارسال  قبول نشدم و یک سال از محیط دانشگاه دور بودم

این دور بودن به نفع من شد تا خودمو آروم کنم وبعد دوباره وارد دانشگاه شم

امسال من و مینا و ریحانه در کنار هم تو یه دانشگاهیم

چون مینا تونست انتقالی بگیره و بیاد دانشگاه خودمون

درسته که گرایش اونا با من فرق داره و یه سال از من جلوترن ولی ما باز هم همو تو دانشگاه میبینیم

هر سه خوشحالیم که قدرت خدا یه بار دیگه ما سه نفرو در کنار هم قرار داد

حالا منم و یه  زندگی جدید

... من و

 

شنبه سوم مهر 1389  توسط الف  |

 

ادامه 100

 

یادم آمد که کسی میگفت غروب جمعه چه غم دار است "

به او خندیدم و گفتم نه

چون که فردا روز دیدار است

چه کنم شدم گرفتار

"همه رفتند و این جمعه چه غم دار است

 

الان که اینارو مینویسم داره کم کم غروب میشه

غروب جمعه ی ۲ مهرماه

تو اسفند پارسال وقتی این وبو زدم و اولین پستو نوشتم خیلی عذاب کشیدم

همه ی خاطرات اومد تو ذهنم

آشفته شدم

دیدم طاقت نوشتن ندارم

وبو رها کردم

ولی بعد ازعید دلم خواست بنویسم

دلم خواست بیام وهمه ی خاطراتمو ثبت کنم

بنویسم تا آروم بشم

شیش ماه گذشت

داستان من تموم شد

خوشحالم که تونستم تمومش کنم

تو روزایی که این داستانو مینوشتم همه ی فکرم وبلاگ بود

از همون روزای اول برای بعضی پستا تصمیم گیری میکردم که مثلا فلان پستو که قراره فلان اتفاقو توش بنویسم چطور شروع کنم یا چطور تموم کنم

خیلی اشک از چشمام اومد تا این همه ی این داستان آپ شد

خیلی عذاب کشیدم تا تونستم خاطراتمو ثبت کنم

الان خوشحالم که با نوشتن آروم شدم

آرومه آروم

من این وبو به چند دلیل ساختم

مهمترین دلیلش نوشتن و آروم شدن بود

میدونم بعضیاتون جزییات نوشتنمو دوست نداشتید

ممنون که تحمل کردید

من اینجا دوستای خوبی پیدا کردم که انگار یه عمره میشناسمشون

دوستایی که خیلی بهشون فکر میکنم

اونقدر که این تو این مدت از دوستای دنیای حقیقیم یه کم غافل شدم

مهدی سبب خیر برای من شد تا اینجا از خاطراتش بنویسم و با شماها آشنا بشم

الان که دارم اینارو مینویسم احساس خوبی دارم

هر چند دلتنگم

قصد داشتم به عنوان خداحافظی و یادگاری اولین نظری که هر کدومتون دادینو تو پست بذارم و برای هر کدومتون یه چیزی از زبون خودم بنویسم

امروز صبح زود بلند شدم وشروع کردم یکی یکی نظراتو بخونم و نظر اول هر کسیو پیدا کنم

یه تعداد زیادی از اولین نظراتو کپی کردم  

ولی یه دفعه دستم رو یکی از کلیدا خورد و صفحم حذف شد

منم دیگه حوصله ی تکرارشو نداشتم

با اینکه خیلی دوست داشتم اینکارو کنم ولی از این کار منصرف شدم

تعداد بچه ها خیلی زیاد بود و من نمیخواستم کسی از قلم بیفته

نمیخواستم فقط به بچه های لینک اکتفا کنم

میخواستم هر کسی که حداقل یک بار وب منو خونده و نظر گذاشته٬یه یادگاری ازم داشته باشه

ولی دیدم خواننده ها خیلی زیادن و پست طولانی میشه

!و از حوصله ی نوشتن من و خوندن شما خارج

:حالا اینجا همتونو خطاب قرار میدم و میگم

ممنونم که همراهیم کردید

با گریه هام گریه کردید و با خنده هام خندیدید

ببخشید اگه بعضی پستا طولانی بود

اگه بعضی پستا کوتاه بود

اگه بعضی پستا دلچسبتون نبود

اگه بعضی پستا خیلی جزییات داشت

اگه با تاخیر آپ کردم

اگه نتونستم خوب بنویسم

اگه این روزا زیاد جواب نظر نمیدم

اگه به کسی بی احترامی شد

...اگه

برای همه ی اینا منو ببخشید

الان اشک تو چشمام جمع شده

صادقانه نوشتم تا صادقانه باورم کنید

من دیگه حرفی برای گفتن ندارم

این داستان تموم شد

چیزی برای ادامه دادن باقی نمونده

قشنگی بعضی چیزا به اینه که تموم شه نه اینکه ادامه پیدا کنه

دوست ندارم روز مرگی هامو بنویسم

از نوشتن خسته شدم

اگه اتفاق مهمی در مورد خودم یا مهدی افتاد حتما مینویسم

من به وبلاگم سر میزنم

نظراتو میخونم

و خوشحال میشم هر کی به جمع خواننده ها اضافه شد اسمشو تو پست درخواست بنویسه

یا حق

 

ای که پنداری خموشم در وداع دوستان"

"گر زبان شرم دانی هر نگاهم ناله ایست

 

جمعه دوم مهر 1389  توسط الف  |

 

ادامه 99

 

زمان همیشه چاره است"

"...فقط اگر که بگذرد

 

من آغاز این وبو با سریال معصومیت از دست رفته شروع کردم

سریالی که آغاز داستان من شد

منم یه روزایی تو داستان زندگیم معصومیتمو از دست دادم

عزتم رفت

یه روزایی دیگه برای خودم ارزش قائل نبودم

ولی کم کم به حالت عادی برگشتم

الان دیگه احساس بی عزتی نمیکنم

خوشحالم

خوشحال از اینکه اگه عزتم رفت عفتم نرفت

!بی عزت شدم ولی بی عفت نشدم

بعضی وقتا وسوسه میشدم که گناهی کنم

از خدا هم خجالت نمیکشیدم

ولی از اون همه ادعای ایمان و از چادری که سرم بود خجالت میکشیدم

تو رابطه با مهدی شاید بعضی جاها تو امتحان خدا شکست خوردم ولی یه جاهایی هم پیروز شدم

خوشحالم که مهدی خطایی مرتکب نشد که منم به دنبال اون وسوسه شم

خوشحالم که حتی حرفی در مورد این مسائل نزدیم

عفت رفتار و گفتارمونو حفظ کردیم

حتی یه شکلک نامناسب بهم ندادیم

بعضیا بعضی چیزارو گناه محسوب نمیکنن

بعضی چیزارو هم جز گناهای کوچیک میدونن

!!!!فکر میکنن دست همو گرفتن گناه نیست

!!!!!!!فکر میکنن همو بوسیدن گناه کوچیکیه

:ولی یادمون باشه که میگن

"به کوچکی گناه نگاه نکن!به بزرگی کسی نگاه کن که نافرمانیش را کرده ای"

خوشحالم که تو وسوسه هام خدا تنهام نذاشت

حتی خدا همراهم بود که هر وقت با مهدی حرف میزدیم کم پیش میومد کسی مارو ببینه که اگه میدیدن بیشتر از اینا برامون حرف در میومد

خوشحالم که هنوز میتونم با خیال راحت پامو تو دانشگاه بذارم

مهدی به من بد کرد ولی خوبیایی هم داشت

از همون چند سال پیش با حرفاش منو به فکر چادر انداخت

چادری که خیلی وقت بود میخواستم سر کنم وتلنگرشو مهدی بهم زد

الان بعد از چند سال ازچادری که سرمه ناراضی نیستم

لذت میبرم وقتی چادر سر میکنم

مهدی بد بود ولی تو درس سعی کرد برای من مهربون باشه وبهم کمک درسی بده

مهدی بد بود ولی برای من یه تجربه ی بزرگ شد

تجربه ی اینکه با دیدن ظاهر و چند کلمه حرف انتخاب اشتباه نکنم

 

من قبلا آدم مقاومی بودم

از نظر جسمی و روحی

کم پیش میومد مریض بشم

کم پیش میومد موضوعی منو بهم بریزه

دیر اشکم در میومد

ولی با اتفاقاتی که افتاد مخصوصا از سال ۸۷ به بعد من این مقاومتو از دست دادم

سر دردای بد داشتم

زود مریض میشدم

زود رنج وحساس شدم

با کوچکترین بهونه ای گریه میکردم

ولی از چند ماه پیش تا حالا دارم کم کم میشم آدم قبلی

کم  گریه میکنم

درسته بعضی وقتا خاطرات روزای گذشته عذابم میده ولی دیگه هر چیز کوچیکی منو یاد مهدی نمیندازه

دیگه مثل قدیم با دیدن ماه و زیر بارون راه رفتن بلافاصله یاد مهدی نمی افتم

اوضاع جسمیم هم بهتر شده واگه بعضی وقتا سرم درد بگیره با یه کم استراحت خوب میشم

 

من تو این یکی دوسال سعی کردم تفکراتمو نسبت به زندگی هم تغییر بدم

اینکه هر روز ارزش دنیا در نظرم کمترشه

به معرفتای بزرگ رسیدم

!معرفتی که یادم داد رضایت خدا برام مهم باشه نه بنده اش

!معرفتی که نشونم داد حقیقت این دنیا واون دنیا چیه

 

من هیچ وقت تصور بخشیدن مهدی رو نمیتونستم کنم

ولی امسال نیمه ی شعبان یه دفعه دلم گرفت و بعد از مدت ها خیلی گریه کردم و به بخشیدن مهدی فکر کردم

اون شب تو ذهنم بخشیدمش

ولی دیدم دلم هنوز ازش ناراضیه

بخشیدنش برام سخته

خیلی سخت

ولی من دارم سعی خودمو میکنم

از روزی که به بخشیدنش فکرکردم دلم میخواست این وبو با بخشیدن مهدی تموم کنم

...دلم میخواست بیام بگم بهم بد کردی ولی بخشیدمت!ازت گذشتم تا خدا ازم بگذره!بگم حلالت کردم

دلم میخواست آخرین پستم این طوری تموم شه 

ولی من هنوز قدرت بخشیدن مهدی رو ندارم

میخوام ببخشمش ولی هنوز نمیتونم

احتیاج به زمان دارم

احتیاج به اینکه کسی جای مهدی رو برام پر کنه

من بازم مهدی رو تو دانشگاه میبینم

بعضی وقتا با خودم میگم کاش اولین انتخابمو یه شهر دیگه زده بودم تا از خاطرات دانشگاه قبلی دور بشم

ولی من نمیخواستم به خاطراین خاطرات  خودمو آواره ی یه شهر دیگه کنم

من دانشگاهمو دوست دارم

خواستم  همین جا بمونم ومقاومت کنم

حالاهم از خدا میخوام کمکم کنه

خدایا مهدی برای پایان نامش  بازم میاد دانشگاه

کمکم کن کمتر ببینمش

کمکم کن وقتایی که میبینمش زجر نکشم

کمکم کن قدرت بخشیدنشو پیدا کنم

خدایا خودت میدونی قبل از اینکه جواب ارشد بیاد یه لحظه اومدم نذر کنم که اگه رتبم خوب شد مهدی رو ببخشم

ولی از این نذر منصرف شدم

چون هنوز نمیتونستم به بخشیدنش فکر کنم

دیدم باید ته دلم راضی شه تا ببخشمش

!خدایا خودت میگی تا کسی از ته دل پشیمون نشه نمیبخشیش

!خدایا مگه نه اینکه اگه کسی بگه استغفرالله و بازم گناه کنه تو رو مسخره کرده

خدایا مهدی هم همینطوربود

میگفت ببخش و حلالم کن ولی بازهم  بازیشو ادامه میداد

!خدایا تو ارحم الراحمینی

!!!!!منی که نیستم چطور پشیمون نشده ببخشم؟؟؟؟؟؟؟

!خدایا اگه بدونم ته دلش از کاری که با من کرده ذوق میکنه قدرت بخشیدنشو ندارم

خدایا خودت هدایتش کن که از کارش پشیمون شه

اون وقت من هم میبخشمش

درسته روزهای زندگی من بر نمگیرده

عمری که پاش گذاشته شد جبران نمیشه

ولی خدایا من به رحمانیت تو شک ندارم

به حکمتی که نشونم دادی وشاید بعد از این نشونم میدی شک ندارم

اگه بعضی وقتا به این چیزا تردید میکنم از گناهم بگذر

!نمیدونم تو این داستان کی شکست خورد و کی پیروز شد

!شاید هم هیچ برنده و بازنده ای نداشت

!یه روز ریحانه بهم گفت تو بردی!چون شناختیش

!شاید یه جاهایی برنده ی این داستان بودم ولی یه جاهایی هم بازندش شدم

!تو انتخاب اشتباهم

!به ایمانی دل بستم که نبود

!به اخلاقی که وجود نداشت

!به کسی که فکر میکردم با همه فرق داره و نداشت

من تو این چیزا باختم

مهدی ازدواج کرد هر چند هیچ کس اونو با زنش ندید

منم بعد از قطع رابطه با مهدی تو این یک سال و چند ماه چند تا خواستگارو به خاطرعدم تناسب با خودشون یا خانوادشون نپسندیدم

الان هم خوشحالم که به فکرم به کسی مشغول نیست

!من یاد گرفتم به کسی مال من نیست نظر نداشته باشم!خیره خیره نگاه نکنم

!به کسی که مال من نیست احساسی نداشته باشم

!من یاد گرفتم خودم و ارزش خودمو در برابر هیچ چیز از دست ندم

!من هنوز از نامه ای که برای مهدی نوشتم پشیمون نیستم

!چون باعث شد همه ی این مسیرهارو طی کنم وهیچ وقت حسرتش به دلم نمونه

درسته چند سال زندگی من تو این راه گذشت ولی من درس گرفتم

درسی که اینجا نوشتم تا دیگران هم یاد بگیرند

میخوام بگم که رابطه ی قبل ازدواج شاید تا یه حدیش برای شناخت لازم باشه ولی هر چی پیش میره از دور شناخت خارج میشه و میشه گناه

میدونم وقتی آدم کسیو دوست داره سخته باهاش حرف نزنه!سخته ازش دور شه ولی اگه به خدای بالای سرمون ایمان داریم بذاریم خودش مارو در کنارهم قرار بده

من هنوز از یاد نبردم روزی رو که تصمیم گرفتم برای همیشه با مهدی قطع رابطه کنم و خدا تو طول سه روز بهم سه تا رحمتشو نشون داد که بهم بگه همراهتم!بگه حالا که دیگه باهاش نیستی من باهاتم

من تو رابطه با مهدی یه اشتباه بزرگ کردم

اشتباه اینکه هر چی عشق و علاقه و محبت بود به پاش ریختم

!به پای کسی که برای من نبود

حالا دیگه حوصله ندارم برای محبت خرج کردن

نمیتونم تصور کنم اون شعراییو که یه روزی برای مهدی فرستادم تو آینده برای کس دیگه ای بفرستم

من خالی از احساس شدم

این خالی بودن بده

اگه ادامه پیدا کنه تو زندگی مشترک خیانت محسوب میشه

خیانت این که کسی کنارت باشه ونتونی بهش ابراز علاقه کنی

دارم از خدا میخوام که بهم کمک کنه یه شور و نشاط زیادی پیدا کنم برای احساس خرج کردن

!این بار برای کسی که مال من باشه

...التماس دعا

 

جمعه دوم مهر 1389  توسط الف  |

 

ادامه 98

 

"امشب شب آخره که مزاحم دلت شدم             خورشید فردا مال تو٬ببخش که عاشقت شدم

بدرقه لازم ندارم!خودم میرم عزیزترین            نذار بمونه زیر پا!قلبمو بردار از زمین

دوستت دارم برای تو فقط یه حرف ساده بود      غافل از اینکه قلب من منتظراشاره بود"

 

سال ۸۹  شروع شد

خیلی خوب و با یه فکر آزاد 

رفتیم مسافرت

این بار بندرعباس و قشم

همون روزی که راه افتادیم من تو مسیر یه ماشین شبیه ماشین مهدی دیدم

من شماره پلاک ماشین جدید مهدی رو بلند نبودم

با اینکه چند بار با ماشین جدید دیدمش ولی هر بار حواسم به پلاکش نبود

از این حواس پرتی خیلی خوشحال بودم

چون نمیخواستم مثل ماشین باباش که پلاکش تو ذهنم حک شده بود٬ شماره ماشین خودشو هم یاد بگیرم و هرماشینی شبیه ماشینش میبینم نمرشو نگاه کنم!

تو راه مسافرت تا چشمم به ماشین شبیه ماشین مهدی افتاد یه لحظه به رانندش نگاه کردم

شبیه مهدی بود

یکی هم رو صندلی جلو نشسته بود

ما از اون ماشین سبقت گرفتیم و دیگه من اون ماشینو ندیدم

ولی مثل همیشه که دیدن مهدی منو به هم میریخت٬ اون روز هم یه کم به هم ریختم ولی زود خوب شدم

مسافرت امسال برخلاف سال قبل اصلا به من خوش نگذشت

خوهرام هم همراهمون بودن و ما همش باید دنبال ماشین هم میگشتیم و منتظرهم میشدیم

مسافرت فقط به بازار خلاصه شد

چیزی که من علاقه ی زیادی بهش نداشتم

هوا گرم بود

همه جا شلوغ بود

اینا باعث میشد آدم لذتی نبره

بازار رفتنای منم در نهایت به لب ساحل ختم میشد

مینشستم لب ساحل و لذت میبردم

یه روز تو درگهان بعد از یکی دوساعت گشت و گذار تو بازار دیدم دیگه حوصله ی بازارو ندارم

اومدم نشستم لب ساحل و بعد هم تو ماشین تو افکار خودم غرق شدم

مامانم و خواهرم بعد از چند ساعت برگشتن

حسابی خسته شده بودن

با آخرین رمق خودشونو رسونده بودن به ماشین

من فقط بهشون میخندیدم و میگفتم مگه مجبورید اینقدر خودتونو خسته کنید؟؟؟؟؟؟!!!!

مامان و خواهر من خیلی جوگیر بازار هستن

یه جوری تو شهرای دیگه میرن بازار که انگار تو شهر خودمون کمبود بازار داریم!!!!!!!

جالب اینجا بود که وقتی از مسافرت برگشتیم و خواهرم تو بازار شهر خودمون رفته بود میگفت چیزای شهر خودمون قشنگتر از اونجاس!!!!!!!

عید تموم شد

بعد از عید من تونستم بابا و مامانمو راضی کنم که با مینا برم خوابگاهش

این بار راضی کردن مامانم توسط یه خبر انجام شد

من یه خبر مهمیو در مورد یه نفر داشتم که به مامانم گفتم اگه بذاری برم پیش مینا خبرو میدم

مامانم میخواست وانمود کنه که خبر براش مهم نیست ولی مدام میومد سراغ من و اصرار میکرد خبرو بگم

منم مشروطش کردم به کسب اجازه برای خوابگاه

مامانم قبول کرد

چون دفعه ی قبل هم با قبول نکردنشون قهر کرده بودم میدونستم این بار دیگه حتما رضایت میدن!

من چند روزی رفتم پیش مینا تو خوابگاه

هم دانشگاهشونو دیدم هم اینکه رفتم زیارت قم و جمکران

سفر خوبی بود

آخرای اردیبهشت بود که من یه بار صبح جمعه برای کاری رفته بودم بیرون

مسیرم نزدیک طرف خونه ی مهدی بود

یه دفعه چشمم به ماشینشون افتاد

با ماشین از کنارم رد شدن

نگاه که کردم فهمیدم رانندش مهدیه

از شونه های پهنش میشد تشخیصش بدن

با خانوادش بود

باباش عقب ماشین نشسته بودو من متوجه نشدم جلوی ماشین کی نشسته

شاید داشتن اول صبح میرفتن تفریح

اون چه روزای خوبی رو میگذروند

دلم گرفت

از روزهایی که خودم میگذروندم

کم کم داشت زمان جواب ارشد میرسید

خیلی نگران بودم

با اینکه میدونستم امتحانو خوب دادم ولی فقط خوب دادن من ملاک نبود

چطور دادن بقیه هم ملاک بود

ساعت ۸ شب ۳۱ اردیبهش جوابا اومد

سایت خیلی شلوغ بود وباز نمیکرد

خودم اصلا تحمل دیدن نتایجو نداشتم

از قبل با دوستم مهناز هماهنگ کرده بودم که رتبمو ببینه

مهناز همیشه برای من خوش خبر بود

خبر قبولی کارشناسیوهم مهناز بهم داده بود

سال قبل هم خبر رتبه ی ارشدو مهناز بهم داد

سال  قبل رتبم اونقدرا خوب نشد ولی نسبت به چیزی که خونده بودم خوب بود

من به خوش خبری مهناز ایمان داشتم

وقتی ازش خواستم برای ارشد دعا کنه که قبول شم٬ بهم گفت یادته ۵ سال پیش موقع جواب کارشناسی چی بهم گفتی؟گفتی دعا میکنم هر کسی تلاش کرده و حقشه قبول شه!!!!!!!حالا منم برات همین دعا رو میکنم

مهناز قرار بود خبر رتبه ی ارشدمو بهم بده

با اینکه اینترنت پرسرعت داشت ولی نمیتونست سایتو باز کنه

تو خونه بابای منم پشت کامپیوتر نشسته بود و میگفت من بالاخره سایتو باز میکنم

من وقتی دیدم سایت باز نمیکنه رفتم نماز بخونم و دعا کنم

گفتم خدایا خیلی تحمل کردم تا ساعت ۸ بشه و جوابا بیاد!دیگه نذار بیشتر از این صبرکنم!!!

بین دو نمار رفتم  سراغ سایت

بابام همچنان در تلاش برای باز کردن سایت بود

ساعت هشت و نیم در کمال ناباوری سایت باز کرد

تا صفحه باز شد از کامپیوتر دور شدم و رفتم دم در اتاق وایسادم وگفتم من طاقت دیدنشو ندارم!من طاقت دیدنشو ندارم!

چون تعداد گرایشا زیاد بود و شماره بندی شده بود بابام نمیدونست باید کدوم شماره رو ببینه

بالاخره به خودم جرات دادم و اومدم سراغ صفحه

اصلا باورم نشد

رتبم اونقدر خوب شده بود که مثل آدمای گیج فقط این ور و اون ور اتاق میرفتم و دنبال دفترچه میگشتم که ببینم واقعا تو همون گرایشی که میخوام رتبم اینقدر خوب شده؟؟؟؟؟؟!!!!!

تو شوک بودم

مامانم برای نماز رفته بود مسجد و صد تا صلوات فرستاده بود و هدیه به روح مادر امام زمان کرده بود که تا میاد خونه خبر خوش بشنوه

همگی خوشحال بودیم

منتظر بودم ببینم دوستم مرضیه رتبش چند شده

دوست داشتم اون هم رتبش خوب شه تا بتونیم تو یه دانشگاه درس بخونیم

من و مرضیه اطلاعاتمون در یه حد بود

ولی اون سر جلسه خوب عمل نکرده بود و متاسفانه رتبش بد شد

من خیلی برای مرضیه ناراحت شدم

کسی که کتاباش اینقدر به من کمک کرد خودش نتونست رتبه ی خوبی بیاره

اونشب خیلی گریه کرده بود

فردای نتایج باهاش حرف زدم

نسبت به شب قبل آروم تر شده بود

میگفت شاید شیوه ی خوندنم اشتباه بوده که نتونستم سرجلسه خوب جواب بدم!

من برای مرضیه دعا کردم که کسی امسال به کمک اون بره و همون طور که خودش سبب خیر برای من شد کسی هم سبب خیر برای اون شه

شب نتایج دوستم زهرا هم که خاطره ی تلخ از دست دادن شوهرشو داشت با یه رتبه ی خیلی خوب قبول شد

من و زهرا هیچ کدوم رتبه هامونو باور نمیکردیم

هی میرفتیم صفحه رو نگاه میکردیم که نکنه یه صفری جلوی رتبمونه و چشممون نمی بینه!!!!!

اون شب بیشتریا برای باز شدن سایت مشکل داشتن

خیلیا تا ۱۲ شب هم نتونستن سایتو باز کنن

سایتی که برای من با اینترنت دایل آپ با معجزه باز شد!

چند روز بعد از اعلام نتایج رفتم دانشگاه

به رسم همیشگی که وقتی کسی ارشد با رتبه ی خوب قبول میشد شیرینی میداد منم شیرینی دادم

مریم منشی گروهمون تا فهمید قبول شدم خیلی خوشحال شد

گفت خبر قبولی بچه ها رو که میشنیدم خیلی خوشحال میشدم ولی تو فرق داری وخبر قبولی تو برام خیلی خوشحال کننده تره!

شیرینی رو تو اتاق دکتر معینی هم بردم

با اینکه نسبتا گرم برخورد کرد ولی فامیلیمو یادش رفته بود!!!!!!!

بهم گفت شما خانوم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفتم ... هستم

شیرینیو تعارف کردم وخبر قبولیمو بهش دادم

وقتی سراغ استاد شاکری رفتم تا فهمید قبول شدم گفت

آثار قبولی تو ظاهرت هم اومده!دفعه قبل که دیدمت مثل آدمای ناامید و افسرده بودی! ولی الان از ظاهرت معلومه خیلی خوشحالی!  

بنفشه هم که قبولی من براش مهم بود خیلی خوشحال شد

از اون روز رابطه ی من و بنفشه صمیمی تر و بهتر شد

با جواب ارشد اوضاع روحی من خیلی خوب شده بود

دیگه مثل قبل زیاد گریه نمیکردم

زیاد عذاب نمیکشیدم

زندگیم زیر و رو شده بود

یه روحیه عجیبی پیدا کرده بودم

به ندرت پیش میومد یاد خاطرات گذشته بیفتم وگریه کنم

تیرماه یه بار دیگه رفتم دانشگاه

رفته بودم تو اتاق مریم

بنفشه هم اومد وشروع کردیم به حرف زدن

وقتی از اتاق بیرون رفتیم بهم گفت مهدی هم اینجا بود٬خیلی دلم میخواست مارو با هم ببینه!اومدم تو اتاق که بهت بگم بیای بیرون که شروع کردیم  به حرف زدن و دیگه نشد!مهدی هم رفت!

بهش گفتم خبر جدیدی از مهدی نداری؟

گفت نه

سوار ماشین شدم که برم خونه

دم در دانشگاه مهدی رو دیدم

توماشینش نسشته بود

تقریبا ۶ ماهی بود ندیده بودمش

چاق  و زشت شده بود

قبلا هم از بچه هاش شنیده بودم که چاق شده!

ریحانه مهدی رو که میدید حرص میخورد که روز به روز چاق تر میشه وشاد و خوشحاله!

اون روز هم با دیدن مهدی به گذشته و به یاد خاطراتم افتادم وعذاب کشیدم

ولی زود آروم شدم

من قصد داشتم برای آزمون کاری که مهدی هم تو اون شرکت کرد وقبول شد بخونم

ولی حوصله ی خوندن نداشتم

در عین حال میدونستم ارشد به اندازه ی کافی وقتمو پر میکنه و دیگه فرصتی برای کار نمیمونه

تو تابستون چند باری هم پیگیر کار کردن شدم

ولی هربار نشد

البته میدونستم اگه حتی سر کار برم چند ماه بیشتر نمیتونم بمونم و با شروع کلاسا سرکار رفتن منتفی میشه

من به خاطر کارمقاله هنوز با امیر در ارتباطم

یه روز تو دانشگاه قرار گذاشتیم وبا هم در مورد مقاله حرف زدیم

چون دوست ندارم تو خیابون حرف بزنیم هر دفعه بهش میگم بیاد دانشگاه٬در حالی که دانشجوی دانشگاه ما نیست

رابطه ی من وامیر الان دیگه حساب شدس

دیگه پیامی جز کارای درسی نمیفرسته

منم ازاین بابت خوشحالم

روزهای عادی زندگی من یکی یکی گذشت

بدون اتفاق خاصی

تا هفته ی پیش که بنفشه پیام داد و گفت مهدی بهت پیام نداده؟

با پیام بنفشه خیلی نگران شدم

دستام میلرزید

بهش گفتم نه چطور؟

گفت به دوست مهدی گفتم که تو قبول شدی ٬ دوستش هم تو رو میشناسه٬و احتمالا به مهدی خبر داده و مهدی هم شاید بهت پیام تبریک بده

من میدونستم مهدی پیام تبریک بهم نمیده

اگر هم میداد من جوابشو نمیدادم

دوست دارم فکرکنه شمارمو عوض کردم

حتی دوست دارم خونمونوهم عوض کنیم تا مهدی دیگه آدرس خونمونو هم نداشته باشه

آخرای شهریور راهی تهران شدیم

امسال برای بار دوم رفتم قم و جمکران

حرم حضرت عبدالعظیم هم رفتم

یاد سال قبل افتاده بودم که از شدت ناراحتی تو حرم سرمو به دیوار میزدم

حالا دیگه حالم خوب خوب بود و برای تشکر رفته بودم

چند روز پیش که برای انتخاب واحد رفتم دانشگاه به مریم گفتم تو در مورد قبولی من حرفی به مهدی نزدی؟

گفت نه! دوست داری بدونه؟

گفتم احتمالا تا حالا فهمیده

گفت هنوز بهش فکر میکنی؟ دوسش داری؟

گفتم نه!دوسش ندارم!ولی بعضی وقتا بهش فکر میکنم

گفت از وقتی ازدواج کرده خیلی خودشو جمع و جور کرده

با حرف مریم خیلی عصبانی شدم

با خودم گفتم همه ی بازی هاشو سر من در آوردو حالا خودشو جمع کرده!

تو راه برگشت داشتم از همون اتوبانی برمیگشتم که یه شب با مهدی از توش رد شدیم و بارون میومد!

یاد اون شب افتاده بودم

به خاطر حرف مریم و به یاد گذشته گریم گرفته بود

آهنگای خواجه امیریو گذاشته بودم و رانندگی میکردم وهق هق گریه میکردم

تمام مسیر اتوبانو اشک ریختم

وقتی اومدم خونه با یه کم استراحت حالم خوب شد

دیگه تابستون ۸۹ هم تموم شد...

 

جمعه دوم مهر 1389  توسط الف  |

 

 



من یه دخترم
یه دختر که تمام عشق و احساسشو به پای کسی ریخت ولی...
میخوام بگم
از نامردی ها
از سنگدلی ها
از اینکه حلالش نمیکنم...





مجازی بودن این جا دلیل بر رعایت نکردن حریم ها نیست

ممنون میشم آقایون تو نظراتشون رعایت کنن


 

 

سالگرد وبلاگ
آرشیو بهمن
دفاعیه
پایان رابطه
بعد از پایان
پایان
ادامه 100
ادامه 99
ادامه 98

 

اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388

 

 

بارون بهاری(بهار)
منتظر قائم (عج)(علیرضا قنادی)
لحظه های شیرین وصال(باران)
خانواده بزرگ جکسون ها(ملینا)
دنیای من(دریا)
و خدایی که در این نزدیکی است...(ندا)
فقط برای عاشقان(برهان)
یه دخمر خوب ...(سحر)
کلبه شادی(شادی و سینا)
زندگانی(the girl)
سکوت تلخ(سکوت)
خلوت خیال خاطره(سحر)
دل دیوونه(یه شقایق)
یه فنجون قهوه تلخ(مجتبی)
عاشقان نسل(مهسا)
لبخند(فرهاد)
دختری با کفشهای all star(شقایق)
معجزه عشق(ترانه خوانان عشق)
یک دختر
ملکه زیبایی ها(ربیکا)
چای با طعم خدا(سها)
خدایا(مسافر)
...معجزه با تو فرقی نداره... (مانای وداجود)
و خدایی که در این نزدیکیست...(هستی)
زندگیه من(اتنا)
...عشق...(عسل)
سراب(دریا)
صندوقچه من(میم مثل مهدی)
پر از امید
شیما و مهسا
تقدیر این بود که...(یاسی)
بگید بباره بارون(فریبا)
الهه ی پاییزی(نگین)
زنده به عشق(الهام)
گل یخ(زهرا)
دکتر نوترون
مینویسم شاید بماند...(ثنا)
ملکه ی برفی
من و تو و امید...(شیدا)
nice girl(الهه)
دست نوشته های سیاه(dewy)
فقط چند خط
عاشق عشق...
تنهایی هایم را چه کسی حس کرد(فائزه)
روز باران(هم نفس)
کار خدا رو ببین...(آتوسا)
شراب تلخ(مهسا)
قلبی از رزهای صورتی(پارمین)
The BEST oF The BEST(رضا)

 

 

RSS 2.0

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

 

شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

دانلود